با سلام به همه اونهایی که به اینجا میان-چه کمنت میذارن چه نمی ذارن-ok. . . . . .
(( بالآخره آدم به یه جایی میرسه که فکر میکنه کلاً بیشتره- یا ابنکه کلاً من هر جور که راحتم- یا اینکه کلهم من اونی نبودم که بودم اونی هستم که نیستم- و از این دست دایلما ها -آره راسته که آدم آدمه- مگه نه؟! ))
ولی
خیلی جالبه با این که آفتاب از رو سر همه میگذره ولی برای همه نمی تابه
الا اونی که دلش صحرائیه. . .
تو یک نگاه یکدسته و مثل ریگش نرم و بی شیله پیله است -آفتابو میفهمه و با تمام وجودش حس میکنه اونقدر که از خجالتی روش همیشه سرخه- پا روش بذاری جا پاتو نشونت میده مثل سنگ سفت و چقر نیست- توش بایستی حس میکنی که فاصله ات به خورشید خیلی نزدیکه- شبش هم همینه که با نگاه به آسمونش یه دنیا آرزوی پرواز از دلت پر میکشه تو رو میبره به اعماق خودش-. . . .
حالا . . .
تو کجایی؟ -
خدات کجاس؟ -
دلت کجاست؟ -
از کجا اومدی؟ -
داری میری مگه نه؟!- به کجا؟ -
.
.
.
.
-وقت کمه بخدا . . .



